حكيم ابوالقاسم فردوسى

696

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز صندوق بيرون شد اسفنديار * بغرّيد با آلت كارزار زره در برو تيغ هندى بچنگ * چه زور آورد مرغ پيش نهنگ همى زد برو تيغ تا پاره گشت * چنان چاره گر مرغ بيچاره گشت بيامد بپيش خداوند ماه * كه او داد بر هر ددى دستگاه چنين گفت كاى داور دادگر * خداوند پاكى و زور و هنر تو بردى پى جادوان را ز جاى * تو بودى بدين نيكيم رهنماى هم آنگه خروش آمد از كرّ ناى * پشوتن بياورد پرده سراى سليح برادر سپاه و پسر * بزرگان ايران و تاج و كمر از آن كشته كس روى هامون نديد * جز اندام جنگاور و خون نديد زمين كوه تا كوه پر پرّ بود * ز پرّش همه دشت پر فرّ بود بديدند پر خون تن شاه را * كجا خيره كردى برخ ماه را همى آفرين خواندندش سران * سواران جنگى و كنداوران شنيد آن سخن در زمان گرگسار * كه پيروز شد نامور شهريار تنش گشت لرزان و رخساره زرد * همى رفت پويان و دل پر ز درد سراپرده زد شهريار جوان * بگردش دليران و روشن روان زمين را بديبا بياراستند * نشستند بر خوان و مى خواستند [ خوان ششم گذستن اسفنديار از برف ] از آن پس بفرمود تا گرگسار * بيامد بر نامور شهريار بدادش سه جام دمادم نبيد * مى سرخ و جام از گل شنبليد به دو گفت كاى بد تن بد نهان * نگه كن بدين كردگار جهان نه سيمرغ پيدا نه شير و نه گرگ * نه آن تيز چنگ اژدهاى بزرگ به منزل كه انگيزد اين بار شور * بود آب و جاى گياى ستور بآواز گفت آن زمان گرگسار * كه اى نامور فرّخ اسفنديار اگر باز گردى نباشد شگفت * ز بخت تو اندازه بايد گرفت ترا يار بود ايزد اى نيكبخت * ببار آمد آن خسروانى درخت يكى كار پيشست فردا كه مرد * نينديشد از روزگار نبرد نه گرز و كمان يادت آيد نه تيغ * نه بيند ره جنگ و راه گريغ به بالاى يك نيزه برف آيدت * به دو روز شادى شگرف آيدت بمانى تو با لشكر نامدار * ببرف اندر اى فرّخ اسفنديار اگر باز گردى نباشد شگفت * ز گفتار من كين نبايد گرفت همى ويژه در خون لشكر شوى * بتندى و بدرايى و بدخوى مرا اين درستست كز باد سخت * بريزد بران مرز بار درخت از آن پس كه اندر بيابان رسى * يكى منزل آيد بفرسنگ سى همه ريگ تفتست گر خاك و شخ * برو نگذرد مرغ و مور و ملخ نبينى بجايى يكى قطره آب * زمينش همى جوشد از آفتاب نه بر خاك او شير يابد گذر * نه اندر هوا كرگس تيز پر نه بر شخّ و ريگش برويد گيا * زمينش روان ريگ چون توتيا